شيخ ذبيح الله محلاتى
395
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
اطلاع دادم پس بره زوجهء وهب برخواست و به خانه عبد المطلب آمد مقدم او را بزرگ شمردند و عبد المطلب فرمود امروز شوهر تو حق بزرگى بر ما پيدا كرد كه هر حاجت كه بخواهد حاجت او برآورده است . برّه گفت وهب مرا بسوى شما به جهت حاجت بزرگى فرستاده است مىخواهد آن نور كه در جبين عبد اللّه است بدخترش آمنه منتقل گردد و آمنه هديه شما است بهسوى شما و ما را هيچ طمع نيست عبد المطلب بهسوى عبد اللّه نظرى كرد و گفت اى نور ديده اگرچه ملوك جهان و اشراف قبائل و سادات عشائر خواستند با ما وصلت كنند و دختر به تو بدهند و ما راضى نشديم اما اين دختر از خويشان تو است و در مكه مثل او دخترى نيست در عقل و طهارت عفاف و ديانت و صلاح و كمال و حسن و جمال و چون عبد اللّه ساكت شد و اظهار كراهت ننمود . عبد المطلب گفت اجابت نموديم و قبول كرديم چون شب شد حضرت عبد المطلب عبد اللّه را برداشت با خود بخانهء وهب بن عبد مناف برد و باهم نشستند در موضوع مزاوجت صحبت مىكردند كه در آن حال يهودانى كه در خانهء وهب محبوس بودند بندها را گسيخته بسوى خانهاى كه ايشان بودند حمله بردند چون حربه نداشتند با سنگ بر ايشان حمله مىكردند باعجاز رسول خدا سنگ هركس بسوى صاحبش برمىگشت و او را مجروح مىكرد آن شيران بيشهء شجاعت چون اين حال بديدند شمشيرها كشيدند و از يهود يك نفر زنده نگذاشتند پس عبد المطلب با وهب گفت فردا بامدادان ما و شما قوم خود را حاضر مىكنيم و اين نكاح مقرون بفلاح را منعقد مىسازيم چون صبح روز ديگر طالع شد حضرت عبد المطلب اولاد اعمام خود را حاضر كرد و جامهاى فاخر به آنها پوشانيد و وهب نيز اولاد و خويشان خود را جمع كرد چون مجلس شريف منعقد گرديد حضرت عبد المطلب برخواست و خطبه در غايت فصاحت و بلاغت انشاء نمود و گفت حمد مىكنم خدا را حمد شكركنندگان حمدى كه او مستوجبست بر